پیر زن با هوش یک روز پیر زنی به بزرگ ترین شرکت اروپا رفت و به مدیر عامل شرکت مراجعه کرد.پیر زن روی صندلی نشست و گفت که می خواهد سرما یه گذاری کند.مدیر عامل تعجب کرد چون پیرزن مثل فقرا بود و همینطور هم بود.خلاصه مدیر عامل قبول نکرد و پیر زن فکری به ذهنش رسید و گفت ببین اقای مدیر عامل من شرط میبندم که تو عضله نداری! مدیر عامل با عصبانیت گفت باشه شرط میبندیم قرارمون یک هفته دیگه همین وقت و همین جا.یک هفته که گذشت پیر زن با مردی عصبانی که ظاهرا وکیلش بود وارد اتاق مدیر عامل شد و مدیر عامل لباسش را در اورد. وکیل پیر زن داد زد.پیر زن به مدیر عامل گفت من با این اقا سر صد هزار دلار شرط بستم که میتوانم کاری کنم که مدیر عامل بزرگ ترین شرکت اروپا لباسش را در اورد. پیر زن با خوش حالی از شرکت بیرون رفت و به زندگیش ادامه داد.